فيلمنامه

سرخوردگي و نااميدي در اوج زيبايي و لطافت بهار. حال آدم گرفته ميشه وقتي يه عمره دنبال آرزوهاش ميدوه... مهم نيست چي باشه مهم اينه كه تو حس ميكني بخاطر چيزي در حركتي. و اين به تو انرژي ميده. بعد ...يه روزي ميرسه كه فكر ميكني خيلي دور از دسترسه. ميبيني بايد فيلم نامه اي رو كه برات نوشتن اجرا كني. با دوستات ميشينين دور هم و ميبيني همه مثل خودتن...چيزاي كوچيك مهم نيست ...از مدل مو و لباست گرفته تا رشته تحصيليت رو يه فيلمنامه اجباري تعيين ميكنه...به اينا فكر نميكني : هدفت! اونم مثل يه بادبادك دور از دسترس كه نخش ديگه داره كم كم پاره ميشه... باشه.صرف نظر ميكنم. منم مثل همه زندگي ميكنم. منم با دلخوشيهاي احمقانه زندگي ميكنم. منم تو همون مسيري كه براي همه تعيين شده راه ميرم. منم يكي ميشم مثل بقيه. بعد مادر و پدرم با افتخار نگاهم ميكنن...بعد سي سال ميگذره...منم به بچه هام همينا رو ياد ميدم....خب عيبي نداره همه مثل هميم!

بعد چه حالي ميشي وقتي يكي كه يك دهم تو راه نرفته! نميدونم ولي هيچكس به اندازه من آرزومند نبود...فقط بخاطر پشتوانه ش ، فقط بخاطر اينكه قدرتي بزرگتر از تو پشت سرشه...وقتي اون به آرزوي تو ميرسه! وقتي اون ميره كه بدون هيچ زحمتي در اوج غرور و خوشبختي زندگي كنه... بيرون از مملكتي كه...

حالا در سن 22 سالگي ميفهمي كه همه مثل هم نيستيم. خوبه...اگه اينو در 17 سالگي ميفهميدي همين چند قدم رو هم برنميداشتي...همين مجموعه اي از آرزوها هم نبودي!

/ 8 نظر / 5 بازدید
ali bi gham

من خودم رو ميگم ، اگه بيشتر درس خونده بودم ، اگه همين الا اينقدر الافی نکنم شايد به هدف هام برسم ، ولی يه طوری هستم ، احساس می کنم هيچی اونقدر که از دور جالبه از نزديک لذتی نداره ، خيلی خسته ام ، به قول يکی از دوستام خوشی زده زير دلمون ، پس منم مثل تو هستم ، غصه نخور

monemian

salam khanoome moghaddas matnetoon kheili atefi va bi ghal o ghash neveshte shode kheili khoob ehsasatetoono bayan mikoni vali neveshtehatoon booye naoomidi mide ke in bade baraye khodetoon makhsoosan shoma bayad inghadar sabr dashte bashin ta be arezoohatoon beresin albate dar kenaresh talash ham lazeme arezoo be rahati be haghighat monjar nemishe magar ba saaye o talash va iman dashtan be oon bebakhshid age ziad khoob natoonestan nazar bedam movaffagh bashin khodanegahdar

مانا

سلام ارمغان . چرا اينقدر نااميد ؟ همه ما تو زندگی مشکلاتی داريم حتی بعضي از اونها اونقدر بزرگه که اصلا دلت نمی خواد ديگه زنده باشی ولی هميشه فکر به آينده ای که ازش خبر نداريم آدم رو وادار می کنه که بازم اميدوار باشه و زندگی کنه . ممکنه حرفام برات تکراری و خسته کننده باشه ولی چون خودم اين تجربه رو به دست آوردم به تو هم گفتم. در مورد سوالت هم بايد بگم که خيلی به کارهای پائولو علاقه ای ندارم ولی از خوندن اين کتابش واقعا لذت بردم البته مثل اينکه فقط اونايی که ؛زهير؛ دارن خوششون مياد وبايد فقط به اونها خوندنش رو توصيه کنم با اين حال دلم می خواد که بعد از تموم کردنش نظرت رو بدونم . شاد باش و اميدوار ...

مانا

خيلی ممنون عزيزم ولی چرا ؟؟؟؟! ارتباطی با زهير داره ؟

منصوره

خوب ارمغان جون يک حرفی بزن که دزست باشه اخه اگه تو بری خارج خارج کجا بره؟ ها؟ اها تو درس ميخونی؟؟؟ معنی درس خوندن رو هم فهميديم...

احسان

من که مخالفم. من اگه يه خورده کمتر درس خونده بودم الان تو اون رشته ای بودم که دوست داشتم و مجبور نبودم برای کنکور ارشد اون رشته اين همه نگران بشم ! شايد هم تا حالا جای ديگه ای بودم ....

احسان

منظورت از کجای وبلاگ چیه ؟ تو خود پرشیان بلاگ که وارد شی ، سمت راست يه لينک هست «مشخصات شخصی» که سن رو اون تو ميتونی بنويسی. اگر هم ميخوای تو وبلاگت نشون داده بشه که ميتوني هرجای صفحه وبلاگ که خواستی واردش کنی. درست فهميدم ؟

محمد قاسمي

لينکتون را در وبلاگم گذاشتم دوستان ديگرتان را هم به وبلاگ من دعوت کنيد ممنون