HOME SICK

اتاق بغلی پارتی تولده. منم دعوت کرده. یه پسر آلمانی ۲۱ ساله س که برام کیک هم آورد. اما مګه من میتونم؟ میتونم بدون تو برم؟ میتونم؟........

ساعت ۸ شبه. از پنجره طبقه ۶ به زمین برفی نګاه میکنم که هنوز این موقع شب بچه ها از هر رنګ و نژادی میرن و میان. بعضیا میدوند و ورزش میکنن. بعضیا از سر کلاس میان.بعضیا تازه دارن میرن سر کار.. آدمایی که بیشتر دل هم رو میفهمیم تا حرف هم رو. آدمایی که برای اینکه یاد بګیری بهشون بګی شوفاژ اتاقت خرابه باید یه شب خوابت نبره و برای اینکه یاد بګیری آدرس بپرسی یه روز کامل ګم بشی. اما مهربونن و سرشار از انرژی دانشجویی.

و من تو اتاقم درحالیکه هنوز اینترنتم ندارم حرفای دلم رو با فونت پشتوی افغانی! تو ورد مینویسم تا بعد که وصل شدم ببرم تو وبلاګ. میترسم اګه اینکارم نکنم روانی بشم! وآروم آروم اشکهام فرومیریزه..

و با خودم میګم .. چی فکر میکردم و چی شد! فکر کردیم باهم میریم. با هم میخندیم و خوش میګذرونیم. فکر کردیم به ریش هر متر مسافت برلین تا بایرن میخندیم، و حالا باید برای هر دقیقه شنیدن صدای هم ۱۵ سنت خرج کنیم و برای هر دقیقه فکر کردن به هم ۱۵ قطره از اشکامون رو..

اتاق خودم.. مال خودم.. قشنګ، راحت و ګرم. استقلال و آزادی مطلق! میتونم ساعت ۲ شب برګردم خونه. میتونم هر وقت میخوام بخوابم یا هر غذایی میخوام درست کنم! اما نمیتونم به احمقانه بودن این آزادی نخندم! و دلم برای تمام روسری هایی که تو ایران دارم تنګ شده..

و برای هر بار رفتن تا سوپرمارکت، هر بار نشستن سرکلاسی که هیچی از زبونش نمیفهمم، هربار رفتن به شهر برای کارهای اقامت وبرای هربار که شارژ سیم کارتم به زیر ۱۰ یورو میرسه، انقدر استرس دارم که هیچی نمیتونم بخورم و شبها هر چند دقیقه یکبار از خواب میپرم... و به این فکر میکنم که من همه چیز بلد بودم. من بلد بودم هر کلاس جدی دانشګاه رو با شوخی پاس کنم. بلد بودم ویزای سخت دانشجویی بګیرم. و بلد بودم بعد از ۲۵ سال با شجاعت به دیدن کسی برم که شرط میبندم هیچکس جرات منو نداشت که... من همه چیز بلد بودم! من قوی وخوشبخت بودم. من زندګیم خیلی برام ساده شده بود... و خواستم هم خودم، هم ترو متقاعد کنم که این زندګی کوتاه ارزش رنج کشیدن برای یه خوشبختی در دوردستهای ۱۰ سال بعد رو نداره!

 

/ 0 نظر / 13 بازدید