تناقض

  • آیا کار درستی کردم؟ آیا بهتر بود میموندم و ازدواج میکردم؟ آیا باید به عشقم بیشتر از پیشرفتم بها میدادم؟ آیا باید مثل دفعه های قبل برنامه زندگیمو رو یه فرد دیگه میذاشتم؟ آیا اگه میموندم توسط مالیات، بیکاری، بی شوهری!! و سرکوفت خانواده کشته میشدم؟! آیا بهترین راه نجاتم رفتن بود؟ آیا اگه با یه هدف بزرگ به اون کلاس آلمانی پا نمیذاشتم الان سرنوشتم فرق میکرد؟ آیا این گریه ها بخاطر غربته؟ آیا این همه سختی ارزشش رو داشت؟ آیا من الان خوشحالم؟ آیا من دو سال دیگه خوشبختم؟ آیا من هیچ راه دیگری نداشتم؟ آیا اگه مثل اکثر دخترها میموندم و ازدواج میکردم، بازم احساس اندوه میکردم؟ آیا همیشه بعد از یه تغییر بزرگ باید احساس استرس و اندوه بکنم؟ آیا هروقت به کسی وابسته بشم ازش دور میشم؟ آیا من مرض دارم که خودمو توی دردسر انداختم؟ آیا اگه تصمیم به رفتن نمیگرفتم بازم با اون آشنا میشدم؟ آیا یه سالی که روانشناسی خوندم منو بکلی دگرگون کرد؟؟؟!!!
  • اینم از اون لحظه های به قعر چاه رسیدنه. انقدر توی مغزم هیاهوئه که بخشیش هر روز توی وبلاگم تراوش میکنه. اینم از اون تهی شدنهاست، در حالیکه باید اصولا خوشحال باشم. از اون احساس های بعد قبولی کنکوره که هدفت به یکباره میشکنه و پوچ میشی. شبیه نداشتن هیچ راه حلی. شبیه عزاداری برای اتفاقی که هنوز رخ نداده. و شبیه کامل و راضی نبودن با تنها نصفۀ خودت...
  • و در مورد او... سه راه دارم: بیخیالش بشم و به بلوندهای جدید عادت کنم  خوشمزه  سه چهار سال تو خماری تا برگردم خیال باطل   به زور ببرمششیطان!
/ 0 نظر / 5 بازدید