من نمیدونم چرا هیچ جا و توی هیچ چیز، احساس خارق العاده ای نیست!

من حسابی روحم خسته و پوسیده شده.

من همش فکر میکنم که این لیست آرزوها و خواسته ها و اهداف وچرت و پرت رو باید ریخت بیرون. من فقط نیاز دارم. به یه چیزی نیاز دارم.. من به یه تغییری نیاز دارم. به یه حس بزرگ. به یه حس شکوهمند. من دنبال شکوه یک حس میگردم! اما من اصلا نمیتونم حسش کنم. من هرجا میرم، نه از در و دیوار و فلور اروپا، و نه از مک دونالد دو طبقه، من هیچ جا حس شکوه رو درک نمیکنم. تازگیا همه چیز برای من ساده و بیمزه شده. من وقتی نوجوان بودم، جلوی جمعیت جشنواره پیانو زدم و برنده شدم. من اونموقع یه حسی داشتم که هرکاری میکنم دوباره تجربه ش نمیکنم. من اومدم اروپا. من ترو میخوام. من نمیدونم با تو این حس شکوه رو دوباره تجربه میکنم یا نه. من هی از این شاخه میپرم روی یه شاخه دیگه. هی فکر میکنم اگه هنرمند یا روانشناس بشم میتونم دوباره خوشحال بشم. گاهی وقتا وقتی یعالمه پول درمیارم میتونم خیلی دوباره خوشحال باشم. گاهی وقتا وقتی یه کار بزرگ میکنم دوباره حسش میکنم. اما الان یه مدت درازه. که هرجا میرم. هر کاری میکنم. من فقط یه روح یکنواخت و خسته دارم. من یه عالمه انرژی پوسیده دارم که دیگه خسته شده از بس هرراهی رو امتحان کرده و ارضا نشده. من وقتی کلایدرمن گوش میدم یاد قدیما میفتم. اونوقت یادم میاد که چطور از یه دوره ای ارگم رفت بالای کمد و شروع کرد به خاک خوردن. شاید این اسمش پیریه؟ شاید اونا همش انرژی جوانی بوده که حالا تموم شده. من حالا میتونم جلوی یه جمع کله گنده به زبان انگلیسی سمینار اکولوژی بدم وموفق بشم. اما من هیچ حس قشنگی از این کار ندارم، مثل اینکه یه کار مزخرف رو انجام داده باشم. من از همه چیز دلزده ام. من موسیقی خونم اومده پایین! من میخوام توی ترن هوایی شهربازی بشینم و ببینم بازم حسم همینه؟! من میخوام تو بیای و ببینم بازم همه چیز... بقول یه نفر مزه ته خیار میده؟؟؟!!!

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
کامران

تو فقط داری بزرگ میشی و عمرت میگذره، هر روز عمر با روز دیگش فرق میکنه. اگه ته خیار تلخه، از همون جا تغذیه میکنه، مثل ته سیگار که فیلترشه.

Kid

خیلی بهت حسودیم شد ارمغان از این که می تونی احساساتت رو به همین راحتی تو بلاگت بیان کنی تصور کن که با حال و روزی که الان داری نتونی حتی تو بلاگت این رو بازتاب کنی تازه اون موقع مثله من می شی!!!!!!