کوچه خاموش

سرآن کوچه خاموش غریبانه نشستم
راهآن کوچه به هرعابردل سوخته بستم
تنبه دیوار فرو کوفتم وسربشکستم
گفتم آخرتومی آیی، تومی آیی، تو می آیی
یادمافتاد به آن پیوند گسسته، یادم افتاد به پیمان شکسته
یادمافتاد به آن روز جدایی، یادم افتاد که دیگر نمی آیی
پیشچشمم همه ی خاطره ها بال گشودند
یادمآمد شب مهتابی گرمی، دست در دست هم از آن کوچه گذشتیم
یادمافتاد که گفتی سر سکوی بزرگی بشینیم و نشستیم
دستدر دست نهادیم ودیده بستیم
کوچهازخاطره پر بار، سینه ازوسوسه سرشار، شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره کردی وگفتی
گرهای راکه من امروز زدم کس نگشاید
هیچپیمانی از این بیش نباشد
برگیاز شاخه ای افتاد، کمی زمزمه سر داد
آشناییهم از آن کوچه گذر کرد
بهسراپای توهرگشت ونظر کرد
توپریشان شدی و لب بگزیدی
نرمچون سایه به آغوش من از ترس خزیدی
منصدای تپش قلب تو را می شنیدم
ترسرا آنگاه در چشم تودیدم
ماهمی ریخت به راه من و تو، ما دو عاشق، گنهکار
گاهبیداروگاهی خواب گذشتیم

/ 7 نظر / 3 بازدید
الهه مدنی

در کنار بیگانگان زیستن, زیستن در بی صدایی است چرا که در آن هنگام اصوات بی دلیل ترین جاری شدگان در فضایند.[گل] خیلی قشنگ بود[گل][ماچ]

منصوره

ارمغان این شعر واقعآ قشنگ بود[تعجب]خیلی خوشم اومد.جدی می گما از تو بعید بود چنین شعر باحالی[نیشخند]

مریم

منم لا بقیه موافقم.زیبا بود دوست من...[چشمک][چشمک]

کتایون

ارمغان جون خیلی شعر قشنگی نوشتی راستی شاعرش کی بود [چشمک][قلب][گل]