تناقض

همه چیز کمابیش عجیبه اینجا ، و تازه س. برف ریزی که با باد به صورت آدم میخوره و از دور شبیه بخاره داره میباره. و من تازه بیدار شدم و کلاس اولمو پیچوندم. هنوز توی کمپوس گم میشم! و هنوز برای اتاقم جارو برقی نخریدم!! دیگه حوصله کلاسها رو ندارم. شاید چون هنوز نمیدونم اینجا میمونم یا برمیگردم. و از اینکه همه با هم حرف میزنن اما برای من هر جمله رو باید دو سه بار تکرار کنن خسته شدم. از اینکه هر روز بهش بگم میای؟ یا من بیام؟ خسته شدم! واز اینکه نمیدونم قراره درس بخونم یا نه، قراره کار کنم یا نه، قراره بایرویت بمونم، برم برلین، یا برگردم ایران... سردرگمم.

سردرگمم! صبح زود زود بیدار شم تمام کلاسا رو برم، کلاس زبان ثبت نام کنم، کنفرانسهای متعدد بردارم ، و کریسمس بشینم تو خوابگاه درس بخونم؟ یا این چند ماهی رو که اینجام برم ونیز و رم و اسپانیا رو ببینم و برم بگیردم و ورزش کنم و با بیمه مجانی دماغمو عمل کنم؟؟؟!!!!!؟؟؟؟

و دچار تضادم از اینکه اصلا چرا اومدم؟!!

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
کامران

امیدوارم اون مومنم این نوشته ها رو بخونه، اما همیشه خودتو بشتر از هر چیزی دوس داشته باش. فقط دوام بیار و فقط به خودت فکر کن دختر، این کتره سختیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگیتو بکن، به این فکر کن که چند سال خودت و چندین میلون نفر الانش میخواستن به جای تو باشن. کمی بشین فکر کن و دلتو فرص کن.

کامران

امیدوارم اون مومنم این نوشته ها رو بخونه، اما همیشه خودتو بشتر از هر چیزی دوس داشته باش. فقط دوام بیار و فقط به خودت فکر کن دختر، این کتره سختیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگیتو بکن، به این فکر کن که چند سال خودت و چندین میلون نفر الانش میخواستن به جای تو باشن. کمی بشین فکر کن و دلتو فرص کن.