وقتی فرد افسرده به اوج انتقادی خود میرسد خود را حقیر، خودخواه، نادرست، نیازمند استقلال، کسی که هدفش تنها پوشاندن ضعف هویتش بوده است توصیف میکند. تا آنجا که میدانیم اون به شناخت واقعی از خود رسیده و ما متحیریم چرا انسان باید پیش از اینکه بتواند به حقیقتی از این نوع دست یابد، بیمار شود! ( فروید 1917/1957 ) چه م شده؟ یه مدته دارم روانشناسی مرضی میخونم. روی من اثر گذاشته؟ یا چون بهش علم پیدا کردم دارم میبینمش؟ اینسومنیاس؟ آستنیا؟ بار زیادی مغز؟ استرس ساده؟هرچی هست اعصابم بهم ریخته. خوابم نمیبره. فکرم داره یه جایی کار میکنه و نمیدونم کجا! تمام انرژیمو گرفته و در طول روز کرخت و بی حوصله ام.جسم کرخت.. روح کرخت.. هیچ چیز برام رویایی نیست. دائم ناراحتم که این چه وضعیه ؟ دلم میخواد همه زندگیمو بریزم دور و تکه های خوبشو فقط نگه دارم. لباسامو. دوستامو. کتابامو، و افکارمو! یعنی دارم پوست میندازم؟ نگران چی هستم آخه که خودم نمیدونم؟ یه روانشناس زیست گرا احتمالا بهم میگه اضطرابه و سرکار برو خانوم و ورزش کن و ... اما یه فلسفه شرقی میگه به درونت گوش کن. بذار روحت بگه چت شده که از وبلاگت که دفتر خاطراتته هم گریزونی؟!.. چه م شده؟ رویاهای عجیب و غریب. دیشب خواب دیدم یه دندون اضافی وسط 2تا دندونای جلویی در اومده!.. دلم میخواد هیچی ننویسم. دلم میخواد منفعل و کرخت باقی بمونم. دلم میخواد روراست باشم. اما تو حرفاتو داری بصورت رویا بمن میزنی و این نشون میده با هم روراست نیستیم. نشون میده تو هی گفتی من یه چیزیم هست و من خفه ت کردم! بخاطر همین با زبان رویا با من حرف میزنی. اگه همینجا درستش نکنم بدترم میشه. بهرحال.. حالم از این نوشته هام بهم میخوره..

