• ميخواستم ديگه ننويسم، اما بعضي وقتا انقدر به آدم فشار مياد كه دلش گوش شنوا و مخاطب ميخواد تا هرچي رو كه هست بگه و راحت بشه..

يه جور حس غيرعادي... استرس ناشي از يه محيط جديد داره تصميم مهم زنديگم رو تحت الشعاع قرار ميده. حس ميكنم هيچ چيز بلد نيستم. درست چهار سال پيش همين روزا بود كه براي اولين بار روي صندليهاي تك نفره هاي كلاساي دانشكده نشستم. چقدر اونروزا تحت استرس بودم! يه محيط جديد و ناآشنا هميشه تاثير بدي روي من ميذاره.انقدر حالم بد بود كه ميخواستم رشته مو عوض كنم. از همه چيزش متنفر بودم. از مسيرش، از درسهاش، كلاساش،.. يك سال طول كشيد تا نه تنها به محيط جديدم عادت كردم بلكه بزودي عاشقش شدم. يه بار ديگه امروز توي محيط كاري جديد با همون حال و هوا برخورد كردم. شايد آرزوي خيليا باشه يه محيط كاري بزرگ و تروتميز و يه عالمه آدماي باكلاس.همه پرسنل،مسلط و باكلاس، با كلي تجربه و سابقه هرگوشه يه كاري انجام ميدادن و من.. در اولين روز كاري حس ميكردم هيچي نيستم، حتي در خروج رو گم كردم! اون وسط تك و تنها مثل يه بچه كوچيك دنبال يه آشنا ميگشتم.احساس تنهايي و عدم امنيت ميكردم و از دست خودم عصباني بودم! چه وضعي بود!! دلم ميخواست قبولم نكنن! برم و ديگه به اونجا برنگردم .فكر كردم برم پيش دكتر شيرواني و بگم منم براي كاراموزي نهالستان معرفي كنه! مهم اينه كه محيطش آشنا بود با آدماي آشنا.. بدتر اينكه هيچكي هم متوجه نميشه. همه ميگن خوشبحالت، حقوقش بالاس، كي همچين كاري گيرش مياد، سالي دوتا سفر خارج مجاني داري،.. و چه حس بدي داري وقتي دلت ميخواد برگردي به همون جايي كه بودي با همون اساتيدي كه ميشناسي، با دوستات، با همون كتابا و جزوه ها، با همون دوره هاي كاراموزي بدون حقوق!... تنها روي نيمكت سالن نشسته بودم تا شماره پرونده مو اعلام كنن. نميدونم چي شد كه فکر کردم بمحض برگشت به خونه كتابا رو بردارم براي ارشد بخونم. واقعا متعلق به كجام؟