ساعت11 شبه. اندوهی عمیق وجودمو فرا گرفته. نمیدونم چی میخوام.چشمام میسوزه. خیلی خسته س. نمیتونم دیگه ازش کار بکشم.دراز میکشم. یه سری موسیقی ملایم انتخاب میکنم و چشمامو میبندم. و فکر میکنم. چی میخوام؟ چی توی ذهنم ناهماهنگ شده که اینطور زجر میکشم؟ شاید خیلی چیزا !.....هوا گرمه. جسمم سنگینی میکنه. از جسمم متنفرم. کاش افکارم قدری از جسمم فاصله میگرفت. برای لحظه ای احساس سبکی میکنم. سبک و راحت.... یاد اردوی کردستان می افتم. نم نم بارون هنگام عبور از جنگل های بلوط. دست چپ یه رودخونه قشنگ و یه پل بود. زیباترین منظره ای که به عمرم دیده بودم. بارون تند تر شد..چقدر قشنگ بود. چقدر آزاد بودم. دستامو باز کردم و تا اتوبوس دویدم.چقدر راحت نفس میکشیدم.به این میگن زندگی! چرا حق ندارم زندگی کنم و محکومم زنده باشم؟ گرداننده ی این بازی سادیسم داره! .....

ساعت 12 شبه. نمیذارم دوباره توی رویا غرق بشم. فکرمو به کار میندازم. راههای زیادی هست. باید مستقل بشم.راههای زیادی هست. وقتی دنیای دوروبرت محدود میشه معمولا دلیلش اینه که تو خودتو محدودکردی. و بعبارتی ذهنتو.. اره! اوایل اردیبهشت بود. دقیقا 8 اردیبهشت بود! اون باعث شد ذهنمو محدود کنم..اما آخه اینجوری هم نمیشه؛ همه کاملا آزاد باشن! پس همیشه یه محدوده ای هست. اجازه ندارم پامو خارج از محدوده بذارم. و این یعنی آزاد نیستم. خودم خودمو محدود میکنم.

آزادی، چهارمین آرزو از لیست دهگانه ی منه.یه آرزوی بزرگ. اونم یه چیز نسبیه. همه ی ارزوهای ما روی کفه های ترازو بالا و پایین میرن. وقتی زیادی بالا یا پایین برن، احساسات آدم میس کال میده! و بهمون خبر میده که اوضاع خرابه. و باید رسیدگی بشه.کفه ی محدودیتمو زیاد سنگین کردم و آزادی رفته اون بالابالاها. جاییکه دستم بهش نمیرسه.همه ش تقصیر اون بود. از همون موقع این وضعیت شروع شد. و توی مغزم رشد کرد.حالا که نیست. بی ارزش!! ...... آروم.. سبک.. لطیف.. از قید و بند رها میشم.. خالی.. تهی..  !!!