سه شنبه ۱۰تير۸۲

  • همیشه دم رفتن دل آدم ساز موندن میزنه.نه دلت میاد بمونی.نه میتونی دل بکنی.انگار نه انگار اینهمه خون دل خوردی که بری! دلت برای اون شبهایی که داشتی کار میکردی تا بری تنگ میشه.آروم بخودت میگی :شاید بد نباشه بمونم...دفعه دیگه پربارتر و کاملتر برم...

دلم نمياد آپ نكنم. همه ش ياد اونروزا ميفتم.الان بعد۴سال خاطرات قشنگيه. ميترسم اگه بجاي حس تك تك لحظه ها فقط درس بخونم، بعدا پشيمون بشم كه چرا نقاط عطف زندگيمو ثبت نكردم و آسون بفراموشي سپردمشون.

روزي يه دفترچه سوال كامل از دوره كنكور عهد دايناسورا (برنخوره! منظورم تستهاي قديميتره، منظورم اين نيست كه صاحب اين تست ها خداي نكرده ارتباطي با دايناسور! داره) ميذارم رو ميز. اول يكساعت نيگاش ميكنم.بعد فكر ميكنم آخه كي تونسته سه هفته اي تهران قبول بشه؟؟ بعد به اين نتيجه ميرسم كه آدم قبول نميشه هم آبرومندانه قبول نشه.

زودتر تموم بشه..كلي كار دارم..كلي نقشه دارم..حال و هواي بهار..ميخوام رايت كردن دي وي دي ياد بگيرم(راسي اگه بلدين كامنت بذارين)..ميخوام با صدف برم بيرون!!.. ميخوام كتاباي توي كمد رو بالاخره بخونم..جلسه بحث هم دارم..يه عالمه دي وي دي فيلم جديد دارم!..تازه كلي پول تلفنم اومده ميخوام ببينم چه خاكي توي سرم بريزم!!..