او خود را سرشار از نقص ميداند و تصميم ميگيرد آنها را رفع كند.اما افسانه شخصي اين احساس را در او نكاشته است. جامعه به او ميگويد الگوي رشدي وجود دارد كه بايد به آن دست يافت.او  فهرستي از تصميم هايش تهيه ميكند. نخستين روزها آسانست.از فهرستش پيروي ميكند و گامهاي حساب شده برميدارد.پس از چندي ديگر مشرب گذشته را ندارد. و كم كم از پيروي فهرستش كم مياورد.و مدتي بعد تمام وعده هايش را ميشكند و بنابراين احساس گناه، حقارت و بي لياقتي ميكند.دوباره فهرستي تنظيم ميكند و دوباره..اين روند تكرار ميشود.

نبايد سعي كنيم آنچه را كه ديگران از ما توقع دارند، در خود رشد دهيم. بايد چيي را كشف كنيم كه خود از خويش انتظار داريم.بدين گونه ديگر لازم نيست چيزي را با خود عهد كنيم، چون با شور و شوق دگرگون خواهيم شد.

برگرفته از دومين مكتوب/پائولو كوئليو