خسته از هيچ چيز... خسته اي چون انرژي هاي درونت گنديده!...وقتي باد سرد پاييز طلايي آرزوهاتو با خودش ميبره...و حس ميكني كه ديگه هيچي نميخواي...و نميخواي قدم برداري...بيخود خودتو درگير كرده بودي...فوق ليسانس! كار! ثروت! عشق! شهرت!...فقط ميخواي به خواب زمستوني فرو بري...فايده نداره خودتو گول نزن!...بعضي وقتا بدجوري ميخوري زمين...طوريكه ديگه استخونت جوش نميخوره...و هر از گاهي ياد دردت ميفتي...همه دارن تلاش ميكنن...حس مرداب بودن بهت دست ميده...چقدر خوشبختن! چيزي ميخوان و بخاطرش در حركتن...درد استخون جوش نخورده...ولي من نميتونم! من ديگه پا نميشم!...