اه! چه روزاي كسل كننده اي. بدون هيچ اتفاقي بدون هيجان. بعد هردوره ناراحتي هم يه ضعف و مريضي روي شاخمه. يه سرماخوردگي بد كه حوصله مو از ايني كه هست بيشتر سر برده.همه اينا يه طرف من نميدونم اينا چيه تو جزوه حمل و نقلم كه بايد بخونم! يه ذره گوش كنين ببينين شما ميفهمين؟....."پس از پيچ دادن كابل چوكر دور گرده بينه دنباله كابل خودبخود بدور آن پيچيده ميگردد كه قرار دادن قلاب چوكر در زير گرده بينه و مقابل زمين و سپس پيچاندن دنباله كابل بدور گرده بينه..."...يه ذره تنوع نيست. فكر ميكردم با ساختن يه رقابت قشنگ رو كم كني!در مورد كنكور ارشد ميتونم به يه ذره هيجان و معنا برسم. اما نميدونم اين جو عجيب افسردگي از كجا اومده. جدا با خيليا حرف زدم. اول فكر كردم قضيه مربوطه به دوران بعد طرح. اره خب براي ما اون تحرك و مشغوليت ديگه وجود نداره. ولي انگار همه در گيرشن. نميدونم مال آب و هواس. يا يه جريان اجتماعي ، اقتصادي ،از اين چيزا باعثش شده...تو هم احساس افسردگي ميكني؟ يا به قول مرد خاكي دلت به هيچي خوش نيست؟!