باد سرد پاییز و... من آروم آروم ترک برمیدارم...

نمیتونم فراموش کنم.شکستها رو.کم کاری ها رو.کم بودن ها رو. ترس از آینده رو. چرا پنج سال پیش آینده رو طلایی میدیدم. ولی الان یه آسمون ابریه. معلوم نیست بعدش چه طوفانهایی بیاد.دیگه از اون شادیهای عمیق خبری نیست. لبخندهای گذرا...آره همه میفهمن داریم بزرگ و بزرگتر میشم.وقتی بارها زمین بخوریم دیگه با تردید بلند میشیم.یا اصلا بلند بشم که چی؟؟ برای احساس طعم زندگی، زیبایی، طبیعت، عشق...برای قدم زدن زیر بارون. برای گوش کردن یه آهنگ قشنگ. برای یه لحظه اجازه ورود دادن به عشق...و بعد؟ یادت میاد 23 سالته...قرار نبود در 23 سالگی اینجا باشی! یه عالمه آرزو داشتی یادته؟....

از همه بدتر اینه که... واقعا به این احساس رسیده م که عمرمو با یه گونی کتاب هدر دادم!! نمیدونم کجای کار ایراد داره. جیمز آلن میگه تو اون چیزایی رو که میخوای بدست نمیاری. بلکه چیزی رو که هستی بدست میاری. بد جایی هم نیستم. خیلیا میگن خوش بحالت تو که همه چی داری! ولی با خودم درگیرم حسابی!! نمیدونم چرا تا هرجا میرم، هر موفقیتی که بدست میارم، هر چقدرم مورد تحسین قرار بگیرم...باز حس میکنم هیچی هیچی هیچی نیستم... رفتم سراغ NLP یه مدت منو عالی پیش برد اما بعد فروکش کرد.همون مکتب ایده آلیسم بود که ذهنمو خراب کرد. و الا الان توقع بیش از حد از خودم نداشتم! بعد همه اینا رو ریختم تو سطل آشغال و شدم یه آدم منطقی و برنامه ریز.اون موقع کنکور داشتم. و گند زدم! البته دانشگاه تهران قبول شدم ولی از نظر خودم گند زدن بود! بعد گشتم دنبال علاقه م. حس میکردم سیستم دنیا روی عشق یا " افسانه شخصی" بنا شده.بماند..حالا باز گم شدم. به یه سیستم جدید احتیاج دارم. به چیزایی که منو زمین زدن دیگه نمیتونم اعتماد کنم. دستامو به کدوم دستگیره بگیرم تا بلند بشم؟