خجالت نداره ، مگه چیه؟!...آره سال اول کنکور قبول نشدم! تابستون 81 بود.یه گریه ای میکردم زار زار. آخه! انقدر تلاش کرده بودم. انقدر دنبالش دویدم!! آخه پررو هم بودم : من؟ من بااااااید به هر چی میخوام برسم. فکر میکردم با زجر! میتونم رسیدنمو تضمین کنم. اکثرمونم همینیم ها...میدونی چرا؟ چون در اولین روز زندگیمون تو این دنیا با چشمهای خودمون دیدیم که برای رسیدن باید درد کشید.اما اون لحظه ورود به این جهان بود. اینجا قوانین فرق میکنه.اینجا اگه با خشم، هیجانزده و با وابستگی شدید دنبال خواسته ت بدوی اولش برات جالبه چون اون ساعت بدو تولدت رو دوباره زندگی میکنی. ولی به مرور قوانین کره خاکی دخالت میکنن و نمیذارن یه موجود عصبی و کلافه باقی بمونی.جهان تصمیم میگیره بهت یاد بده که توی جاده ی خودت راه بری...بگذریم.همه اینا رو سال اول کنکورم تجربه کردم. بعد قبول نشدم. آره این شکلی شدم!! ...اون سال چه تابستونی شد.نشستم فکر کردم حسابی. تو عمرم انقدر فکر نکرده بودم! همه میدونستن..همه دوستام..هرجا میرفتم....میدونی از همه بدتر دلسوزی مردمه.هیچکی به پشتت نمیزنه که بگه من حتم دارم دفعه دیگه راه درستتو پیدا میکنی...همه میگن آخه! حیف شد...و این بیشتر تورو میسوزونه.برای همین رفتم توی غارم.میدونی که همه آدما یه غار دارن در درونشون.اونجا دیگه دست هیچکس بهشون نمیرسه. اونوقت شروع کردم به ترمیم شدن. من زمین خورده بودم. زخمی بودم. بطور دائم احساس سرخوردگی و استرس میکردم. آروم آروم قوی شدم. قویتر از قبل.و بالاخره یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم میتونم دوباره روی پاهام بایستم. از غارم اومدم بیرون. دیگه احساس خجالت نمیکردم.اعتماد بنفسم برگشته بود.استرس و سرخوردگی جای خودش رو به آرزوی غلت زدن روی چمن های بیرون غار داده بود. قصه کنکور پارسال دیگه تموم شد.حالا کنکورای بعدی...

نمیدونم این وضعیت رو تا حالا به نوعی تجربه کردی یا نه.ولی بعدش همیشه گشایش از راه میرسه.میدونی این back ground وبلاگ من برنمیگرده.ولی همیشه با برف یه خواب زمستونی میاد که طی اون ترمیم میشی بعدش میبینی که زمینه وبلاگه مهم نبود.اصل کار حرفایی بود که روی زمینه جای گرفت. مثل اردوی جاده سازی! من بعید میدونم دکتر مجنونیان قصد داشته باشه اون مسیری که ما مشخص کردیمو تبدیل به یه جاده واقعی بکنه. مهم اون مسیری بود که ما طی کردیم...خلاصه اینکه سال بعد از راه رسید.منم پشت کنکوری شدم. منم هرکی گفت آخه! تحمل کردم. اصلا ککم هم نگزید! یه رازی رو اون موقع کشف کردم. همه ماها تو این کره خاکی یه جاده داریم که از ژنتیک و چندین سال زندگیمون نشات میگیره.یا روی جاده خودت راه میری.یعنی در راستای مسیر رودخونه شنا میکنی.با طبیعت وجودت همگام میشی.یا اگه به زور پریدی تو یه جاده دیگه میشی پشت کنکوری! آره هرجا دیدی داری به زور کار میکنی و اعصابت بهم میریزه بدون این جاده تو نیست..... 

سال دوم من به اصل خودم برگشتم. توی جاده خودم راه رفتم. گفتم من همینم.جوری که هستم راه میرم. جوری که هستم فکر میکنم......بخاطر همینم سرانجام در جای درستی قرار گرفتم. همیشه عاشق هنر بودم. حالا در عرصه هنر جهان ؛ طبیعت قرار گرفته م.سه ساله که میخوام رشته مو عوض کنم. اما...تابستون امسال یه جورایی شبیه تابستون 81 شد.مغزم به من کلک قشنگی زد! برام فیلنامه نوشت و منم اجرا کردم.  برای اینکه آخرش نشون بده....این ، جاده توئه!