بذار با خودم حرف بزنم...نمیخوام یه تیکه از کتاب این و اونو بذارم اینجا و منتظر نظرت بشینم. این وبلاگو که شروع کردم جای خاطره نویسی روگرفت. البته به اون شفافیت دفتر خاطرات اگه بنویسم خطرناک میشه  اما میشه دوپهلو نوشت. خودم میدونم اصل قضیه چی بوده. ۷-۸ سال بعد که برمیگردم و دوباره میخونمش یادم می افته...اونروز! دلم میخواد بدونم اونموقع چه عکس العملی نشون خواهم داد.شاید بخندم....شاید به تلخی بخندم.شایدم دیگه وقت نکنم بیام سراغش...

  • راسی فکر نمیکنی که چند وقته همه چیز داره عوض میشه؟ و شرایط دور و برت درحال تغییره؟
  • زندگی منکه اینطور شده. از آدرس خونه مون بگیر...فکر کنم بزودی قیافه هامونم خیلی تغییر کنه!
  • حس میکنم دارم از پیله میام بیرون.
  • همه ی ما گاهی یه جریان سیال رو حس میکنیم.
  • کاش یه تغییر مثبت باشه.
  • یه جریان بسیار قوی...چون من خودم یه پا جریان رودخانه م!

 اگه هیچی نفهمیدی ناراحت نشو گفتم که اندفعه رو برا خودم مینویسم.