سرخوردگي و نااميدي در اوج زيبايي و لطافت بهار. حال آدم گرفته ميشه وقتي يه عمره دنبال آرزوهاش ميدوه... مهم نيست چي باشه مهم اينه كه تو حس ميكني بخاطر چيزي در حركتي. و اين به تو انرژي ميده. بعد ...يه روزي ميرسه كه فكر ميكني خيلي دور از دسترسه. ميبيني بايد فيلم نامه اي رو كه برات نوشتن اجرا كني. با دوستات ميشينين دور هم و ميبيني همه مثل خودتن...چيزاي كوچيك مهم نيست ...از مدل مو و لباست گرفته تا رشته تحصيليت رو يه فيلمنامه اجباري تعيين ميكنه...به اينا فكر نميكني : هدفت! اونم مثل يه بادبادك دور از دسترس كه نخش ديگه داره كم كم پاره ميشه... باشه.صرف نظر ميكنم. منم مثل همه زندگي ميكنم. منم با دلخوشيهاي احمقانه زندگي ميكنم. منم تو همون مسيري كه براي همه تعيين شده راه ميرم. منم يكي ميشم مثل بقيه. بعد مادر و پدرم با افتخار نگاهم ميكنن...بعد سي سال ميگذره...منم به بچه هام همينا رو ياد ميدم....خب عيبي نداره همه مثل هميم!

بعد چه حالي ميشي وقتي يكي كه يك دهم تو راه نرفته! نميدونم ولي هيچكس به اندازه من آرزومند نبود...فقط بخاطر پشتوانه ش ، فقط بخاطر اينكه قدرتي بزرگتر از تو پشت سرشه...وقتي اون به آرزوي تو ميرسه! وقتي اون ميره كه بدون هيچ زحمتي در اوج غرور و خوشبختي زندگي كنه... بيرون از مملكتي كه...

حالا در سن 22 سالگي ميفهمي كه همه مثل هم نيستيم. خوبه...اگه اينو در 17 سالگي ميفهميدي همين چند قدم رو هم برنميداشتي...همين مجموعه اي از آرزوها هم نبودي!