سلام.اومدم وبلاگ نوشتم چون احساس كردم كه به آخر خط رسيدم. هيچي ندارم. برا از دست دادن. برا غصه خوردن.قبلش يه دنيا آرزو بودم. از اون آدماي عشق خارج! اما راه رو عوضي اومدم. سر از رشته اي درآوردم كه اولش اسمش مهندسي بود و برام منزلت اجتماعي داشت. بعد تبديل شد به بحران روحي! بعد شد عادت، يكنواختي،.... و حالا ديگه هيچي نيست. آرزوهام يكي يكي از بين رفتن. و من شدم انرژي پتانسيل..... ذهنم خالي شد. برا همين شروع كرد به جذب كردن. اول يه وبلاگ سر راهم سبز شد. خوندمش. آرشيوشم خوندم. در مورد يه خاطره ي محو بود: رشته م ! منابع طبيعي. جنگل................

دلم خواست منم يه وبلاگ داشته باشم. دست بكار شدم. اما هنوز ذهنم خاليه. بدون انگيزه، بدون حركت. ولي از صبح تا حالا......... يه انگيزه كمرنگ توش نشسته. فكرشم نميكردم يه وبلاگ در مورد جنگل بتونه روم تاثير بذاره. شايدم از اون شوخياييه كه مغز آدم با خودش ميكنه! بهرحال هرچيزي كه ذهن من الان جذب كنه، بقيه ي ساختمانش رو هم بالا ميبره. كاش اين شالوده بدست يك جريان درست سپرده بشه.