یک شعار داشتیم : "اگه اون تونسته منم میتونم."
و یک روز یک معلم احمق حرفی زد که منطقی بنظر میرسید: هرچقدر به ذهنت اطلاعات بیشتری بدی جای کمتری در اون باقی میمونه، پس سعی کن هرچیزی رو وارد اون نکنی.
این حرف بسادگی شعار مارو شکست؛ دیگه از نظر ما هرچیزی ارزش فکر کردن نداشت.....
شکست پشت شکست.....
مثلثات، فیزیک،کنکور...
یک سال کنکور بما ثابت کرد که در کانال خودمون از ۴۲۹۹ نفر کمتریم.
یک عشق به ما ثابت کرد هر چیزی هم دست یافتنی نیست.
و یک روز بهت نگاه کردم و دلم برای خودمون سوخت. برای روزایی که بهمدیگه بالیدیم. و شباییکه سرکشیتو به رخ من کشیدی و اشکمو درآوردی. خواستم روی زخمهامون مرحم بذارم: یادته یه روز دلم خواست موسیقی توی ذهنمو یه جایی خلق کنم و تو قدرت نوازندگیتو روکردی؟ بدون تعلیم! یادته باهم جاییزه های یادگاریشو گذاشتیم تو کمد و حالشو بردیم؟.......یک همکاری جدید میتونه مارو به قدیما برگردونه! نه؟ بذار توی کوچه های تاریکت دور دوفرمون بزنم. دستمو بگیر. اگه نمیتونی کلاژو بگیر!
و یک ماهه که بهمون ثابت شده.. دیگه اون قدیما که بدون ده جلسه تعلیم اجباری، راه رفتن روی دوپا رو یاد میگرفتیم برگشت پذیر نیست. یک ماهه که میدونیم من و تو هرگز تمام همدیگه رو نداشتیم.
من و تو هر دو خائنیم
!..
افرادی که برای مدت مدیدی تنها به سر می برند
مثلا جنگلبانی
و در نتیجه میزان تحریکهای اجتماعی آنها به حداقل
می رسد،
به اوهام و تخیلات گرفتار می شوند
و حرکات دیوانگان را بروز می دهند.
دکتر حمزه گنجی/ روانشناسی عمومی/ نشر ساوالان/ صفحه ۱۶۵
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/٢/٢٤ - armaghan


