ارمغان*
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين وبلاگ
یه حس

یه حس خوبی دارم، نه از این جهت که دیگه هیشکی وبلاگمو نمیخونه.. نه از این جهت که روابطم انقدر کم شده که اغلب خودمم و کامپیوترم تو اتاق.. و نه از این جهت که به خودم وعده های دروغ میدم که حالا اونور چه خبره و اصلا آیا من میتونم موفق بشم یا نه..

یه حس خوبی دارم، از این جهت که میبینم کلی تغییر مثبت کردم.. از این جهت که حرف خیلیا رو که زمانی برام مهم بود دیگه باد هوا هم حساب نمیکنم.. و از این جهت که روش خودمو پیدا و تثبیت کردم..

یه حس خوبی دارم، حس میکنم یه چیزی.. یه چیزی رو به پایانه و نمیدونم اون چیه! نمیدونم چرا احساس غرور و رهایی میکنم.. نمیدونم این حس چیه، اما شبیه به اتمام رسیدن زمستون و هوای بهاره..

یه حس بدی دارم، از این جهت که یه حس دائمی رو نمیتونم بفهمم چیه.. از این جهت که نمیتونم توضیحش بدم.. و علتشو بفهمم..

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ - armaghan

پست زیبایی از http://ali-mirtar.blogfa.com/

·         آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند بازمی کنند و از اینکه هیچ نامه ایندارند کلافه می شوند.آنهایی که  (در ایران ) مانده اند هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

·         آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اندبرایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که از جریان زندگی آنهاییکه مانده اند خارج شده اند آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز میخواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

·         آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند تا تنهایی بخورند فکرمی کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و میخندند. آنهایی که مانده اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتابهای آشپزی عکسش هست.

·         آنهایی که رفته اند فکر میکنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  میروند..خرید میروند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند. آنهایی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

·         آنهایی که رفته اند میفهمند که هیچ کدام از آن مشروب هاباب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی رامیخواهند انتخاب کنند

·          آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و میبینند که  پلیس با باتوم خارجیها را هل می دهد فکر میکنند که آن جهنمی که تویش بودند  حداقل کشور خودشان بود.حداقل احساس نمیکردند طفیلی هستند...
 آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین میکنند فکرمیکنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدمهای محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان راتحویل می گیرند.

·         آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنندبه اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟ آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حالکرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها ازکار بیکار می شوند.

·         آنهایی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند حق ندارندهیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنندچون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری هارا خط می زنند. آنهایی که رفته اند هی باشوق بیانیه ها را امضا می کنند و میخواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستندبچسبانند

·         آن هایی که مانده اند  درحسرت بی بی سی بی سانسور کلافه میشوند.  آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمیخوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند

·          آنهایی که مانده اند میخواهند بروند.
 آنهایی که رفته اند میخواهند بر گردند

 آنهایی که مانده اند از آنطرف مدینه فاضله می سازند
.
آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر میکنند

اما هم آنهایی که رفته اند.....و هم آنهایی که مانده اند.....در یک چیزمشترکند؛
 آنهایی که رفته اند احساس تنهایی میکنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی میکنند.... .

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ - armaghan

Decision

Decision! Maybe decision is too hard to me to choose a correct way! Or… it’s change! I don’t want another change in my way anymore. Or… maybe he’s right ; people are too busy and booki(!) to encounter a chance! Maybe it’s the world and I want to have a role in my own scenario! Maybe… I’m confused. I don’t know what’s accurate. I even don’t know what is my dream!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٩/۱۸ - armaghan

yesterday

tomorrow, all my troubles will seem so far away.
Now it looks as though they're here to stay.
Oh, I believe in tomorrow!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۸/۱۱ - armaghan

نخ

وقتی ذهنت خالیه و هیچ هدفی توش نداری، احساس پوچی میکنی. و وقتی سرشار از برنامه و هدفی، استرس میگیری! یک حد تناسب بین این دو نقطه شاید باندازه یه نخ، باریک باشه. وقتی سرشاری از خلأ. روی نقطه ی آخر خط. وقتی برای هیچ چیز و هیچکس زندگی نمیکنی. و هیچ کس ترو نمیبینه. وقتی هیچ فکر تازه ای تو مغزت برق نمیزنه. چون اصولا چیزی نمیخوای که بخاطرش به وجد بیای. چرا اینطوریه؟ چون بارها خواستی و نرسیدی. دیگه میترسی که بخوای. چون فکر میکنی تحمل احساس شکست سخت تر از تحمل احساس پوچیه. احتمالا مغزت سرماخوره. و اگه خودکشی نکنی چند وقت بعد خوب میشی! یعنی به این نتیجه میرسی که تحمل احساس شکست بهتر از تحمل این حس بیهدفی لعنتیه! اونوقت خواسته هات آزاد میشن. فکرای تازه میاد تو مغزت. و رویاهای قشنگ. برنامه های دقیق. کار سخت. روزای پرمعنا. موفقیت پشت موفقیت.. دقیقا روی نخ وایسادی الان!! بعد هی به دور و برت نگاه میکنی. جامعه هایی رو که به تناسب هدفهات توشون عضو شدی میبینی. بعد هی موفقیت همه به چشمت میاد. و شکست های قبلی خودت یادت میاد. سخت کار میکنی. سخت برنامه میریزی. اما انرژِیت باندازه روزای قبل نیست. تازه شاید انقدر بدوم و به هیچ جا نرسم. تازه شم اون هیچی زحمت نکشید و شانس آورد و موفق شد، من از اونم کمترم! من شکست میخوره. من ممکنه شکست بخورم! من اگه شکست بخورم تحملشو ندارم.. و یادت میره که روی نخ اصلا شکست و پیروزی مطرح نبود. اونجا هدف و کار کمکت کرد که به زندگی برگردی... و بیخیالش میشی. استرس با بیخیالی کنار نمیاد بنابراین میره بیرون. و دوباره روی نخ قرار میگیری.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٧/٩ - armaghan

One half

Half of my life…

Half of my genetic…

Half of my prestige…

Half of my property,

and I’m changing to achieve!

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٧/۳ - armaghan